شب قدر در گلزار شهدا
نوشته های زیر مربوط به شب گذشته است. با ضبط صدای خود از جزئیات وقایع قصد انتشار این گزارش را داشتم:
ساعت ۲۲:۴۵ و من اکنون به اتفاق بردارم، حسین و عمویم راهی گلزار شهداییم! ۵ دقیقه بعد خود را جلوی درب ورودی گلزار می بینم. تنی چند از برادران شب زنده دار بسیج با لباس های مخصوص جلوی درب ورودی کشیک می دهند . ما بدون بازرسی وارد می شویم!! نمی دانم شاید ما را می شناختند!شاید چشمانمان را می خواندند و یا شاید به تکنولوژی بومی!! مجهز بودند و شاید......
به هر حال وارد شدیم! محوطه بزرگ گلستان(گلزار) مملو از بردران خدوم و فعالی بود که جای پارک را تعیین می کردند و ما را به جایی پر از خار و خس و خاک هدایت کردند تا آنجا را بالاجبار و جهت نظم و امنیت پارک کنیم.
درب ماشین را باز کردم و بلافاصله هوای تازه را بالا کشیدم!شب های تابستان در یاسوج هوا آن چنان با صفاست که نگو و نپرس! کم کم صدایی آشنا گوشمم را نوازش می دادم : "" السلام علیک یا اباعبدالله ...". بله داشتند زیارت عاشورا را می خواندند، آرام آرام راه می رفتم و بر سیدالشهدا سلام می فرستادم.
جلوی درب اصلی بازهم با خیل انبوه بسیجیان خوش تیپ مواجه شدم اما این بار توجه مرا جلب نکردند ! آنچه مرا به تعجب وا داشت حضور جمع کثیری از جوانان مذکر و مونث بود که با وجود فضای خالی سالن اصلی ، جلوی در سالن پرسه می زدنند! ویرایش و آرایش بعضی از آنها هم تعجب مرا دوچندان کرد. دوست داشتم از این صحنه ها عکسی برایتان هدیه آورم تا بخندید و سپس گریه کنید ولی مردم چه می گفتند؟ نمی گفتند : پسره احمق بی ...... داره از دختر مردم عکس می گیره؟! من که خبرنگار نبودم پس ریسک نکردم و از خلوت انس گروهی کوچکی از جوانان ۱۴ تا ۲۵ سال پشت سالن یادی نکردم و در دل گفتم:
حضور خلوت انس است و دوستان جمع اند و " وا اسفا " بخوانید و بر فراز کنید
ترس برتان ندارد! این عده جمع قلیلی را از آن جمع کثیر شامل می شدند و اصولا ریخت و خنده هایشان چون فیلتری آنها را از دیگر دوستان بیرون از محوطه متمایز می کرد!بردران بسیج هم با نهایت دقت صحنه ها را رصد می کردند!
خلاصه بین جمعیت آقایان و خانم های داخل سالن حایل و سدی نبود و خانم ها به وضوح قابل رویت بودند ! این را عرض کردم تا گفته باشم افرادی مثل من هستند که کنترل چشمانشان را جا گذاشته باشند! انگار خداوند در همین آغاز شب قدر می خواهد مرا آزمایش کند ...... تند چشمان خود را درویش کردم و خود را به سمت جمعیت آقایان سوق دادم تا مبادا همین اول کاری شیطان به ریشمان بخندد!
شیطان در زنجیر گوشه از سالن به من نگاه می کرد گویی می خواست چیزی بگوید ناگاه صدایی بلند به گوشم رسید:
" ها علی بشر کیف بشر " !
آغاز مداحی و سینه زنی . به حال روز شیطان خندیدم و خود را به حلقه سینه زنان مرکز جمع رسانیدم تا مدتی شیطان را بی خیال باشم!
بعد از مداحی و ذکر مصیبت ! حجت الاسلامی ناآشنا شروع سخنرانی نمودند ، لهجه زیبایی داشت گویا یزدی بودند . سخنانی می گفتند در مورد اهمیت شب قدر ، حفاظت از دل ، اثرات گناه ، رحیم بودن حضرت حق و..... اما آنچه بیش از سخنرانی توجه مرا جلب کرد دو خصوصیت در بین مردم شهرم بود که با کمال شرمندگی آنها را بیان می کنم:
اول اینکه در حین سخنرانی ،با وجود باند و بلندگوی و تکنولوژی مدرن صدای حرف زدن آقایان و خصوصا خانم ها جوی را رقم می زد که حداقل نتیجه حاصله ، بی توجهی اکثریت نسبت به سخنان خطیب گرامی بود که از استان دیگری (احتمالا قم) تشریف آورده بودند.
دوم اینکه در حین سخنرانی و پذیرایی کیک و ساندیس معروف! عده ای با اشک و استغفار دست در کارتون کیک و ساندیس برده و به سهم خود که همانا یک بسته کیک و آبمیوه بود ، بسنده نمی کردند! این در حالی بود که برخی شب را با شکمی خالی سحر می کردند و تا رفتن به خانه و خوردن سحری مجبور به سکوت بودند خصوصا آنکه در آن اطراف بوفه و مغازه ای برای خرید در آن موقع شب نبود!
راستی گوش ندادن به حرف بزرگان و نصیحت انان و ضایع کردن حق ته مجلسی ها کافی است تا شب قدرمان بی قدر شود!
در پایان هم طبق روال هر سال دعای جوشن کبیر و مراسم قران به سر و استغفار همراه با ذکر مصیبت برگزار شد.